اصلِ مهم مشاوره

 

همه ما بارها این عبارت را شنیده ایم که قبل از انجام کارها مشورت بکنید و البته این یک توصیه خوب و مفید است که اثرات مثبت زیادی می تواند در پی داشته باشد. اما نکته ای که این روزها ذهن مرا بسیار درگیر کرده است این است که ما معمولا از چه کسانی مشورت می گیریم و آیا این نوع مشاوره ها که اکثرا بدون معیار خاصی ( در انتخاب افراد) صورت می گیرد، لزوما نتایج سودمندی به همراه دارد و یا ممکن است حتی برای ما ضرر هم داشته باشد؟!

اگر دقت کرده باشید اغلب کسانی که ما با آنها در ارتباطیم و از نزدیکان ما محسوب می شوند، بدونِ اینکه خود ما انتخاب کرده باشیم در حلقه ارتباطی ما قرار گرفته اند. شاید شما بگویید که مثلا دوستانتان را خودتان انتخاب می کنید اما در خیلی از موارد حتی انتخاب دوستان هم به این بستگی دارد که در چه محیطی قرار بگیریم تا از بین آنها دوستانمان را انتخاب کنیم. البته اگر شما از آن دسته آدم هایی هستید که با این مورد مخالفید و اعتقاد دارید که اکثر نزدیکانتان را خودتان انتخاب کرده اید باید به شما تبریک بگویم چون همین نکته که ما معمولا وقتمان را با چه کسانی می گذرانیم بسیار اهمیت دارد.

افرادی هستند که وقت زیادی برای آنها می گذاریم اما در نهایت بودن با آنها چیزی به دانش ما اضافه نخواهد کرد. اگر ما بدانیم که هدفمان از ارتباط با هر شخص دقیقا چیست می توانیم زمانی را هم که قرار است با این فرد سپری کنیم  از قبل برنامه ریزی کنیم. در بین این افراد کسانی هستند که ما معمولا برای شروع کارهایمان از آنها مشاوره می گیریم و دیدگاه هایشان بسیار برایمان بااهمیت است. اما آیا واقعا این افراد صلاحیت مشاوره دادن را دارند؟

اخیرا که در حال مطالعه کتاب “ اثر مرکب ” نوشته دارن هاردی بودم به جمله ای در همین زمینه برخوردم ” هرگز از کسی که نمی خواهید جایتان را با او عوض کنید، مشاوره نگیرید” . ما باید قبل از مشاوره با افراد حداقل جایگاهی که در آن قرار دارد را بررسی کنیم و ببینیم خودِ آن فرد تابحال در زندگی به کجا رسیده و آیا از نظر ما قابل قبول هست ؟

اگر شما هم در این زمینه تجربیاتی دارید آن را با ما در میان بگذارید….

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 7 پاسخ

رهایی…

تا به حال شده نتوانید خود را از آنچه به شما آسیب می‌رساند رها کنید؟ و یا از آن بدتر به آن تمایل نیز داشته باشید؟ خیلی از ما گاهی اوقات با آگاهی از اینکه فلان دیدگاه، فلان رفتار، فلان رابطه به زیانمان است، رهایشان نمی‌کنیم و یا حتی گاهی به طرز عجیبی به تکرارشان اصرار می‌ورزیم.

اما چرا؟ دلیل وابستگی به منشاء آسیب چیست؟ قطعا با توجه به شرایط و موضوع دلایل متفاوتی وجود دارد، اما در نگاه کلی میتوان گفت هنگامی که شخصی خود را اسیر یک موقعیت فشارزا می‌کند دو دلیل می‌تواند داشته باشد: نادانی و ناتوانی.

گاهی فرد به دلیل عدم شناخت کافی از خود و محیط، احساساتی را تجربه می‌کند که منجر به افکار مسموم و در پیِ آن رفتارهای آسیب‌رسان خواهد شد. اما در این مبحث، ما فرض را بر این گذاشته ایم که فرد از این مرحله عبور کرده و با آگاهی از صدمات و فشارهای روانی موجود به تکرار آنها می‌پردازد. در اینجا منظور از ناتوانی، این است که فرد به عنوان یک انسان بزرگسال به توانمندی‌ها، استعدادها، ارزشها و ظرفیت‌های وجودی خود باور نداشته و خود را در برابر یک عامل، ضعیف می‌پندارد و حتی تصور رها نمودن آن احساس ناامنی، ترس و اضطراب را به همراه خواهد داشت. چنین اشخاصی معمولا به دلیل عدم شناخت خود و تجربه احساس بی‌کفایتی، دست به رفتارها و فعالیت‌هایی می‌زنند که خود را به وسیله آنها تعریف کنند، برای مثال ممکن است فرد با تحصیلات، شغل، ارتباط با اشخاص خاص و … نقابی بر چهره بزند تا خود را به وسیله آنها مطرح کرده و یا به عبارتی از اطرافیان نوازش(درکِ حضورِ دیگری) دریافت کند. اما به محض اینکه یکی از همین عوامل بیرونی آسیب‌زا شود، فرد تعادل روانی خود را از دست می‌دهد و از آنجایی که آن عامل بیرونی، امتیازات پنهانی برای کودک درون شخص به همراه دارد نمی‌تواند آن را رها کند.

از دیدگاه روانشناختی، وابستگی یکی از نشانه های آزرده بودن کودک درون است. هنگامی که نیازهای کودک در سن مناسب برآورده نشود، فرد در سنین بزرگسالی همچنان به دنبال رفع آنها خواهد بود. یکی از این نیازها دیده شدن توسط دیگران و مورد تایید و تحسین قرار گرفتن است که در صورت برآورده نشدن، در بزرگسالی منشاء وابستگی خواهد بود. اما اگر به نیازهای کودک در همان سنین کودکی پاسخ داده شود، کودک درون سالم و خودانگیخته خواهد بود و فرد این توانایی را خواهد داشت که به صورت بالغانه خود را از احساسات، افکار و رفتارهای ناسالم رها کند.

اگر شما مدام در حال جلب رضایت دیگران هستید، اگر آرامش و حال خوبتان وابسته به عوامل بیرونی است، اگر در تصمیم‌گیری‌ها به تایید دیگران نیازمندید، اگر در روابطتان مدام ترس از طردشدگی و تنهایی دارید، اگر نیازهای دیگران را در بر نیازهای خود مقدم می دانید، احتمالا شما شخصیت وابسته ای دارید. اما جای نگرانی نیست چون شما این توانایی را دارید که تغییر کنید. اولین قدم برای رفع وابستگی، رسیدن به خودآگاهی و شناخت خود است. اگر خویشتن خویش را بیابید، می‌توانید هویت خود را تعریف کرده و به شخصیتی مستقل دست یابید.

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 13 پاسخ

بعد از بازی ایران و آرژانتین آموختم…

٣١ خرداد براي من هم مثل اكثر ايراني ها روز خاصي بود. روزي كه برخلاف پيش بيني ها تيم فوتبال ما يك بازي كم نظير در مقابل تيم قدرتمند ارژانتين ارائه داد. پس از بازی هركس به نوعی اظهارنظر می‌کرد و شبكه هاي اجتماعي پر بود از تحسين ها و اي كاش ها… . در اين ميان بيشتر نظراتِ آن دوستاني برايم جالب بود كه به جاي تحسين تيم ما، از حرفه اي بودن آرژانتين و نابغه بودن مسي سخن مي گفتند. یاد دوران کودکی‌ام افتادم؛ آن زمان که در جمع دوستان و فامیل از بچه‌ی فلانی تعریف می‌کردند و پدر و مادر من هم ضمن همراهی با آنها از باهوشی و نابغه بودن او می‌گفتند. یادم هست آن زمان خیلی تلاش می‌کردم و اتفاقا در مواردی خوب هم پیش می‌رفتم اما باز ممکن بود به دلایلی به نتیجه خیلی عالی نرسم؛ من در پایانِ آن زحمات و تلاش‌ها منتظر تحسین‌ها می‌ماندم اما به نظر می‌رسید همیشه عده‌ای بیشتر قرار است به چشم بیایند و نابغه باشند و عده‌ای با تمام تلاششان دیده نشوند.

آن روزها گذشت…

تماشای فوتبال برای من که خیلی فوتبالی نیستم با درس‌های جالبی همراه بود. این اتفاق که بعد از بازی ایران با آرژانتین اتفاق افتاد، بارها در کسب کار ما نیز پیش می‌آید. ما بیشتر دور و برمان نام کارآفرین‌های موفق را می‌شنویم.؛ افرادی که به موفقیت رسیدند و تحسین‌ها و تعریف‌های زیادی همراهشان هست. اما در این میان کمتر از کسانی می‌شنویم که شروع کردند، خوب هم پیش رفتند، اما به دلایل زیاد به نتیجه‌ی دلخواه نرسیدند. من در طول این مسیر بااین افراد زیاد برخورد داشته ام و متوجه شده‌ام که کوله‌بار تجربیات این آدم ها چقدر پر است.ولی متاسفانه کمتر دیده می‌شوند، کمتر شنیده می‌شوند و کمتر تحسین می‌شوند.

گاهی به جای نتیجه‌گرا بودن بهتر است فرآیند را ببینیم. همیشه این نتیجه نیست که می‌تواند نشانه موفقیت یا عدم موفقیت یک فرد یا یک تیم باشد. نتیجه در یک زمان خیلی کوتاه خودش را نشان می‌دهد و واضح است که هر فرد بیشتر انرژی و زمان خود را برای رسیدن به نتیجه و در حین انجام فرآیند صرف می‌کند. آنچه مهم است اینست که تلاش‌ها نباید نادیده گرفته شوند.

پ ن : علی نعمتی شهاب در وبلاگش همیشه درس‌هایی از فوتبال برای کسب و کار می نویسد و این‌بار در پستش به ستایش یوزهای ایرانی پرداخته است که می‌توانید از اینجا بخوانید.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 6 پاسخ

من خوب هستم

۱- بهم تنه محکمی زد.یه جوری که هندزفریم از گوشم افتاد. راستش خیلی عصبی شدم. تصمیم گرفتم یه امروزو بی خیال موزیک شم. با نگام دنبالش کردم، چند نفریو هل داد و دقیقا لحظه ای رسید به در قطار که داشت بسته می‌شد‌، پاشو گذاشت لای درو پرید تو. وقتی قطار شروع به حرکت کرد دیدمش که صورتشو چسبونده به شیشه و داره شکلک درمیاره، نمی‌دونم با من بود یا کس دیگه ولی می‌شد منظورشو فهمید.

۲- قطار بعدی اومد، عمرن جا می‌شدم. وایسادم به نگاه کردن. دختره با هر بدبختی بود خودشو جا کرد، پشت سرش یکی دیگه اومد و اونم خیلی سعی کرد خودشو جا کنه ولی نمی‌شد، اینقد از خودش امیدواری و سرسختی نشون داد تا اینکه دختر اولیه داد زد”خانوم ول کن دیگه، مگه نمی‌بیمی جا نیس، برو پایین بذار در بسته شه، مردمو علاف خودت کردی.” بعدشم برگشت به اونایی که تو بودن گفت “عجب آدمای بی‌فرهنگی پیدا می شنا. خوب دو دیقه وایسا با بعدی برو.” بالاخره دختر سخت کوشه بی‌خیال شد و دربسته شد. یه کم موندیم و قطار بعدی اومد. سوار شدم، البته سوار که نه، پرت شدم توش. قطار راه افتاد و من تقریبا تا ایستگاه بعدی داشتم سعی می‌کردم خودمو جمع و جور کنم. شالم از سرم افتاده بود، بند کیفم دور مچ خانوم کناریم بود و یه پام زیر پای یه خانوم دیگه! البته نمی‌شد بهش خرده گرفت، می‌دونستم اگه بهش بگم پاشو از رو پام برداره باید پاشو تو هوا نگه داره. اینو جدی می‌گم، اصلن جا نبود. ایستگاه بعدی که نگه داشت یه کم خلوت شد. رفتم یه گوشه وایسادم، فضا بوی بدی می‌داد، شرط می‌بندم بیشتر از نصف جمعیت توی واگن صبحونه نخورده بودن، بوی دهن ملت رو می‌شد حس کرد. از سر بیکاری شروع کردم به دسته بندی کردن آدما تو ذهنم. بعضیا چرت میزدن و معلوم بود صبح که بیدار شدن صورتشونو نشستن که یه وقت خوابشون نپره. بعضیا جزوه و کتاب دستشون بود و واقعا استرس از چهره هاشون می‌بارید، هیچ دلم نمیخواس جاشون باشم. بعضیا هندزفری تو گوششون بود و معلوم بود تو باغ نیستن.  اون وسط بعضیام با ساک و کیسه های بزرگشون می‌کوبیدن به کمر و پشت این و اون که رد شن و  با صداهای جورواجور تبلیغ جنسشون رو بکنن و یه چی بفروشن. بی‌خیال دسته بندی شدم، فضا زیادی کسل کننده بود، اینقد که ترجیح می‌دادم اون دختره که برامون شکلک دراورد اینجا بود و یه کم مسخره بازی درمیاورد، یا نه حتی راضی بودم دو نفر شروع کنن به دعوا کردن، از این دعواهای لفظی که خوراک متروس٫ واقعا بعضی وقتا آدم ترجیح میده ملت به جون هم بیفتن تا اینکه اینجوری مث مرده ها همو نگاه کنن.

۳- همین که از خروجی مترو اومدم بیرون، یارو آب دهنشو که معلوم بود کلی کثافتِ دیگه هم قاتیشه انداخت جلو پام. ای خدا، درست جلو پای من، از اون بدتر اینکه خیلی شیک یه نیم نگاهی بهم انداخت و راشو کشید رفت، یه جوری که انگار دقیقن سر جای مورد نظرش تف انداخته، بدون هیچ خطایی. راستش خیلی عصبی شدم، دلم می خواست بدوم دنبالش و همه آب دهنمو تف کنم جلو پاهاشو برگردم ولی خوب دل و جرأت این کارا رو ندارم.

۴- گفتم مثل آدمای متشخص پشت خط عابر وایسم تا چراغ سبز شه، همین که چراغ سبز شد و راه افتادم یه موتوریه با سرعت اومد طرفم و درست یه قدم مونده بهم ترمز کرد. بدجوری ترسیده بودم. برگشتم و با وحشت نگاش کردم، یهو یارو شروع کرد به داد و بیداد کردن که “مگه کوری؟ حواست کجاس؟…” یه جوری داد میزد که راستش یه لحظه شک کردم تا الان معنی چراغ سبز و قرمزو  فهمیده باشم، حتی به اینم فک کردم که شاید رنگارو دُرس تشخیص نمی‌دم.

۵- هنوز تو شُک موتوریه و تست بینایی و این حرفا بودم که رسیدم به ایستگاه تاکسی. خدا رو شکر خبری از صف نبود. داشتم سوار می‌شدم که یکی داد زد خانوم پرایدو سوار شو. پشت بندش یکی دیگه گفت نه خانوم همونو بشین. ای خدا باز شروع شد. رفتم سوار همون پرایده شدم ، اون دو تا راننده هم همچنان مشغول کل کل بودن و اون وسطام محض تنوع فحشای مورد‌دار می‌دادن. دو سه نفر دیگه اومدن و راه افتادیم ولی رانندهه هنوز داشت غرغر می‌کرد. وقتی کرایمو دادم و خواستم پیاده شم، یارو داد زد “خورد بده خانوم، از صب تا حالا پدرم درومده با این پولای درشت” حالا ساعت ۹ صبح بوداا! گفتم خورد ندارم، همینجور که داشت بقیه پول منو جور می‌کرد غر می زد که “ای بابا! حداقل زودتر کرایتو بده، این همه آدمو اسیر خودت نکنی…” این یکیو راس می گفت ولی واقعا داشت عصبیم می‌کرد. بی خیال بقیه پولم شدم و رفتم. احتمالا بعد اینکه من پیاده شدم جلو بقیه مسافرا کلی پشت سرم حرف زده.

ممکن است همه این اتفاقات یک روز عادی خیلی از ما را بسازد. برای خیلی هایمان آنقدر عادی و تکراری شده که اگر یک روز هیچ یک از این اتفاقات برایمان پیش نیاید، اخر شب با خودمان می‌گوییم: “اوه خدا! امروز چه روز عجیبی بود.” این مواقع دلم به حال خودمان می‌سوزد. این حق ماست که خوشحال‌تر، آرام‌تر و راضی‌تر باشیم. همه ما حق داریم در هوای پاک نفس بکشیم. حق داریم حرف‌های خوب بشنویم. حق داریم امنیت داشته باشیم، حق داریم به بدی‌ها نه بگوییم. حق داریم…

اما چه می‌شود که به سادگی از حقوقمان می‌گذریم؟ چه می شود که سلامت جسم و روانمان را نادیده می‌گیریم؟ احتمالا دلایل زیادی دارد اما دور از ذهن نیست که بگوییم بسیاری از آنان بر‌‌می‌گردد به داشتن این باور که؛ “من خوب نیستم” شاید اگر ما به خوب بودن خود اعتقاد داشتیم کمتر خود را گرفتار موقعیت های فشارزا می‌کردیم و هنگامی که در چنین موقعیت‌هایی قرار می‌گرفتیم احساس بهتری را نسبت به اکنون تجربه کرده و در نتیجه رفتار مناسب‌تری از خود نشان می‌دادیم. بسیاری از ما در دوران کودکی‌مان به تعداد دفعات کافی و با کیفیتِ مناسب جملاتی را نظیر “تو اجازه داری سال‌های زیادی را در امنیت و آرامش سپری کنی”  از والدین خود نشنیده‌ایم و در نتیجه در سنین بزرگ‌سالی تلاش می‌کنیم خواسته‌ها و نیاز‌های خود را به حداقل برسانیم و از اهمیت دادن به خود دچار ناراحتی و اضطراب می‌شویم. اما سوال این است؛ آیا اکنون که ما بدون چنین مجوزهایی بزرگ شده‌ایم، باید به همین شیوه ادامه داده و همان رفتارهایی که والدینمان آگاهانه یا ناآگاهانه نسبت به ما داشته‌اند، حال خودمان با خود داشته باشیم؟ جواب ما این است؛ نه، هر یک از ما به عنوان یک فرد بزرگسال و بالغ می‌توانیم تمامی این مجوزها را به کودک درون خود بدهیم. اگرچه این موضوع بسیار گسترده است و پرداختن به آن با توجه به ویژگی های فردی هر یک از ما احتیاج به جلسات مشاوره و همراهی درمانگر دارد اما ما می‌خواهیم در این مطلب یک راهکار کلی را مطرح کنیم:

هر روز صبح که چشم هایتان را باز می کنید و هر شب قبل از خواب این جمله ها را به خود بگویید:

۱- تو حق داری بی‌قید و شرط نفس بکشی.

۲- تو خواستنی و دوست‌داشتنی هستی.

۳- تو بی‌قید و شرط خوبی.

۴- من مراقب تو هستم، تو در امانی.

۵- تو اجازه داری سالیان زیادی را در امنیت و آرامش سپری کنی.

۶- تو اجازه داری عمری طولانی همراه با سلامت داشته باشی.

۷- تو اجازه داری به بدی‌ها نه بگویی.

این جملات را با آرامش و توام با پذیرش به خود بگویید.

من فکر می‌کنم تا وقتی که هر یک از ما خودمان را دوست نداشته باشیم، حرف زدن راجع به دوست داشتن دیگران بی‌معنی است. اگر هر یک از ما این احساس مثبت نسبت به خود را پرورش دهیم، به گونه ای رفتار خواهیم‌کرد که نه تنها در جهت رشد و سلامت خود که در جهت اعتلای سلامت جامعه خواهد بود.

پ ن۱: به امید روزی که این شهرِ خاکستری، جای بهتری برای زندگی شود…

 پ ن۲: تمایل داریم راجع به این موضوعات کمی تخصصی تر و علمی تر وارد بحث شویم، اما برای این کار همراهی شما شرط اول است. نظرات شما ما را برای ادامه دادن مصمم خواهد‌کرد.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 10 پاسخ

فقط نگاه کن

” از ظاهرش مشخصه که همچین آدمیه”

“با یه نگاه فهمیدم که اخلاقِ خوبی نداره ”

” اینا همشون اینطوری هستن… اصلا کارشون اینه”

هرکدام از ما در روز بسیاری از این مکالمات را می‌شنویم و در بسیاری از موارد خودمان هم از آنها استفاده می‌کنیم و ذهنمان پر می‌شود از قضاوت‌های ریز و درشت…

یک قاضی برای قرار گرفتن در مسند قضاوت، دروس زیادی را می‌گذراند، در آزمون های زیادی شرکت می‌کند و درنهایت برای قضاوت صحیح با صرفِ زمان بسیار و با کمک اطلاعات و داده‌های جمع آوری شده نظرنهایی خود را اعلام می‌کند؛ البته حتی امکان تجدید نظر بر رای نهایی قاضی نیز وجود دارد. حالا تصور کنید ما در روز چندبار مانند همان قاضی رفتار می‌کنیم البته بدون گذراندن هیچ‌کدام از آن مراحل و در اکثر مواقع بدون داشتن اطلاعات کافی در این زمینه! شاید شما از آن دسته افرادی باشید که همین الان با خودتان بگویید ” من هیچ‌وقت جملاتی مثل این‌ها را نمی‌گویم” . بله من هم با شما موافقم… شاید من هم کمتر از زبانم این جملات شنیده شود اما آن چیزی که مهم است افکار ماست که گاهی به زبان می‌آید و گاهی نه.

چند وقتی‌ست که به شدت درگیر همین قضاوت‌ها و پیش‌داوری‌ها هستم که گاهی از جانبِ خودم سر می‌زند و گاهی از جانبِ دیگران. برایم جالب بود که در همین زمان با نظریه تحلیل رفتار متقابلِ اریک برن آشنا شدم. نظریه‌ای که طبقِ آن هر فرد در سه حالت کودک، والد و بالغ رفتار می‌کند. برداشتِ من نظریه تحلیل رفتار (TA) در این مورد این است که قضاوت کردن در اکثر موارد برخواسته از حالت کودک یا والد است و فردی که با بالغِ خود رفتار می‌کند سراغ پیش‌داوری یا قضاوت‌هایی از این دست نمی‌رود.

دوست دارید کمتر به قضاوت مردم بپردازید؟ درصورتی که پاسخِ شما مثبت است می‌توانید یک تمرین را با خودتان انجام دهید. از فردا در هرزمان و هرجایی که هستید آدم‌ها و رفتارهایشان را ببینید و فقط ببینید. از همین فردا باید فقط مشاهده بکنید؛ مشاهده‌ای بدون هیچ‌گونه قضاوت!

در این مدتی که خودم تلاش کردم تا فقط مشاهده‌گر باشم، برایم خیلی سخت بوده‌ و می‌دانم که برای بقیه هم همینطور خواهد بود. اینکه فقط ببینیم و بعد از آن‌که از آن افراد جدا شدیم دیگر ذهنمان را خالی کنیم و به دنبال تجزیه و تحلیل رفتار و حرف‌هایشان نباشیم کمی عجیب به‌نظر می‌رسد. ولی باتوجه به اثرات تخریبی ای که می‌تواند قضاوت‌های ما بر نوع نگاهمان داشته باشد بهتر است کمی تلاش کنیم تا این عادتِ غلط در ما کمرنگ شود.

اگر دوست داشتید نظرتان را در این مورد بنویسید و درصورتی‌که از بین بردنِ این رفتار برای شما هم دغدغه محسوب می‌شود بگویید که تابحال چه کاری در این زمینه انجام داده ‌اید؟

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 10 پاسخ

صبر کن…مطمئنی؟

بارها برایم پیش آمده است که در عبور از یک مسیر به دوراهی رسیده‌ام؛ به یک انتخاب؛ انتخابی که ممکن است برایم سرنوشت‌ساز باشد. گاهی به دلیل آشنایی قبلی‌ام با مسیر، به راحتی تصمیم می‌گیرم و با اطمینان در مسیر درست گام برمی‌دارم. زمان‌هایی پیش می‌اید که یک راهنما همراهم هست و باز به همین دلیل تصمیم‌گیری راحت و غالبا درست خواهد بود. اما مشکل دقیقا برای زمانیست که هیچ‌یک از شرایط ذکرشده فراهم نباشد و من مجبور به تصمیم‌گیری شوم. شما چقدر در این موقعیت قرار گرفته‌اید؟

 

آخرین وضعیتی که در آن مجبور به تصمیم ‌گیری شده‌اید را به یاد بیاورید.برای اینکه به درست‌ترین نتیجه برسید چه کارهایی کرده‌اید و یا بهتر بگویم چه کارهایی باید انجام می‌دادید که ممکن است انجام نداده باشید؟

من هم مثل شما همین تمرین را انجام دادم و نتایجی که به دست آوردم شامل موارد زیر می‌شود:

– تصمیم‌گیری در شرایط مناسب روحی و جسمی

– وجود فرصت کافی برای فکر کردن

– بدست آوردن اطلاعات کافی برای موضوع خاص

– مشورت با افراد باتجربه

– درک و شناخت کامل از خود ( به‌‌خصوص توانایی‌ها و امکانات )

– سنجش تاثیرات احتمالی ناشی از این تصمیم بر دیگران

– تصمیم‌گیری براساس واقعیت و به دور از رویاپردازی

قطعا در هر موقعیت خاص، موارد دیگری نیز به این لیست اضافه می‌شوند. اما حتی اگر همین موارد را  هم سعی کنیم همیشه به کار ببریم تا ضریب اشتباه ما پایین بیاید و از نتیجه رضایت بیشتری داشته باشیم، نباید فراموش کنیم که این نکات برای قبل از تصمیم‌گیری خواهد بود و بعد از آن باید برای هرچه بهتر اجرا شدن تصمیممان تلاش کنیم و همچنین نسبت به نظراتی که ممکن است افراد دور یا نزدیک بدون آگاهی درباره ما بدهند بی اهمیت باشیم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 9 پاسخ

کمی زندگی کن

دیروز داشتم بین قفسه های کتابخانه ام دنبال جزوه ای می گشتم که به طور اتفاقی (که البته نمی تواند خیلی هم اتفاقی باشد) چشمم به کتابی خورد با عنوان “کمی زندگی کن”. راستش تا به حال فرصت نکرده ام یک صفحه اش را هم بخوانم، اما دیروز نمی دانم چه شد که عنوانش نظرم را جلب کرد و یک سوال بزرگ در ذهنم ساخته شد؛ “واقعا من چه قدر زندگی می کنم؟!” کم؟ زیاد؟ اصلا معیار سنجش چیست؟ اصولا این مسئله قابل اندازه گیری است؟ نمی دانم…

همانطور که به جلد کتاب زل زده بودم، یاد حرف یکی از دوستانم افتادم که می گفت: ” وقتی می گویی بیست ساله ام، سی ساله ام ، برایت چه معنایی دارد؟ اینکه سی سال وجود داشته ای؟ سی سال بوده ای؟ سی سال زندگی کرده ای؟” نه، لااقل درباره خودم می توانم با اطمینان بگویم که اینطور نبوده، اگر بخواهم خوشبینانه به ماجرا نگاه کنم، تا این جای کار روی هم رفته دو سال بوده ام که آن هم اغلبش مربوط می شود به دوران کودکی. همان دورانی که صبح ها وفتی پنجره اتاقمان را باز می کردیم، می توانستیم صدای پرنده ها را بشنویم. وقتی سیب را میان دست های کوچکمان می گرفتیم بویش را، مزه اش را با تک تک سلول هایمان حس می کردیم. وقتی می خندیدیم، زمان آمدن و رفتنش برایمان مشخص نبود، همه چیز طبیعی بود. خلاصه اش این است: زمانی که حضورمان برای خودمان و دیگران قابل درک بود. زمانی که اصیل بودیم.

نمی خواهم از این حرف های فلسفی و یا روانشناسانه بزنم. می خواهم از چیزی حرف بزنم که گوشه ذهن خیلی هایمان هست اما در هاله ای از ابهام و هر بار که می خواهیم به سراغش برویم، نیرویی درونی برای نادیده گرفتنش وسوسه مان می کند. وقتی در روز، بیشتر وقت و انرژی مان صرف اظهار نظرهای غیرواقعی راجع به خودمان و دیگران می شود و مدام مقایسه های بی اساس در ذهنمان شکل می گیرد، به سختی فرصتی برای ایجاد ارتباط با واقعه ای که دقیقا در همین لحظه، در این زمان و مکان در حال وقوع است، ایجاد می شود و در نتیجه افکار، احساس و رفتارمان از تعادل خارج می شود. اما راه حل چیست؟ شاید تمرکز بر تنفس بتواند شروع خوبی باشد. همین حالا چشمانتان را ببندید و به نفس کشیدنتان توجه کنید. آگاهانه نفس بکشید و با هر دم و بازدم زنده بودن را احساس کنید. با همین حرکت به ظاهر ساده می توان از بند افکار گذشته و اضطراب آینده رها شد و بودن را تجربه کرد. در معنای وسیع تر می توان گفت در هر لحظه تمام حواسمان باید در خدمت یک فعالیت باشد. مثلا وقتی راه می رویم، فقط راه برویم. از انقباض و انبساط تک تک ماهیچه ها و عضلات درگیر آگاهی داشته باشیم. وقتی فکر می کنیم بدانیم که فکر می کنیم. به عبارتی بدانیم افکارمان از کجا شروع می شود، چه روندی را طی می کند و به کجا ختم می شود… شاید بگویید ما در هر لحظه چند کار انجام می دهیم و باز هم عقبیم، اگر در لحظه فقط یک کار انجام دهیم که به هیچ یک از کارهایمان نمی رسیم. اما سوال این است؛ ” از چه چیزی عقبیم و به چه چیز نمی رسیم؟ ” وقتی همه ی همه ی زندگی، درست اینجاست، همین لحظه اکنون، دیگر عقب ماندن معنایی ندارد. حتی اگر وقت مرگمان برسد، آنچه را که برایش به دنیا آمده بودیم انجام داده ایم؛ بودن…

راستش من فکر می کنم حرف زدن راجع به بعضی مسائل بی فایده است. باید برایمان اتفاق بیفتد و در آن لحظه با خودمان خواهیم گفت :”آهان، خودش است.” تنها کاری که باید انجام دهیم این است که اجازه دهیم برایمان اتفاق بیفتد. گاهی اوقات منفعل بودن خیلی هم چیز بدی نیست و شاید خوب هم باشد.

پ ن: یادآوری برای خودم و اگر دوست داشته باشید برای شما؛ زندگی مسابقه نیست، جنگ نیست، حتی بازی هم نیست. زندگی فقط زنده گی است، بی هیچ تعبیر و تفسیری. پس کمی زندگی کن!

 

 

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 5 پاسخ

فردای شکست می‌تواند خوب باشد!

پنجشنبه ۱۵ اسفندماه به دعوت یکی از دوستان عزیز، در کنفرانس فردای شکست شرکت کردم. بعد از مدت‌ها که در این همایش‌ها حضوری نداشتم این کنفرانس تجربه‌ی خوبی بود که دوست داشتم در مورد آن چند خطی بنویسم…

قطعا در ابتدا باید از دوستان خوب برگزارکننده در شرکت نوین افزار به‌خصوص میلاد اسلامی زاد عزیز بابت زحماتی که برای برگزاری این کنفرانس کشیدند تشکر کنم و خاطرنشان کنم که نقدهای من به این برنامه صرفا جهت بهبود برنامه‌های بعدی خواهد بود.

 

_ حضور سخنران‌های خوب برنامه یکی از نقاط قوت کنفرانس محسوب می‌شد. می‌توان گفت به‌جز یک مورد تمام سخنران‌ها به اندازه کافی بر بحث مسلط بودند و می‌توانستند حضار را بر سر جایشان میخکوب کنند.

– تنوع فیلدهای کاری سخنرانان یکی دیگر از جذابیت‌های برنامه محسوب می‌شد که شنوندگان را خسته نمی‌کرد و باعث می‌شد با اشتیاق بسیار منتظر سخنران بعدی شوند.

– اجرای خوب مجری برنامه، علی نعمتی شهاب، که صحبت‌ها و خاطراتش خود در حد یک سخنران عالی بود.

– داستان‌های واقعی همیشه جذابیت بیشتری دارند. برای مثال وقتی آقای فتاحی موسس کارخانه امرسان به اشتباهات خود اعتراف می‌کند و چند راه کاربردی برای پیشگیری از شکست را با همان ادبیات شیرین و خاص خودش می‌گوید به دلمان می‌نشیند. زمانی که رضا بهرامی نژاد خالق کلاس پرنده که ما او را با تجربه ‌های موفقش می‌شناسیم به ما از پروژه‌ای می‌گوید که شکست خورده است اما او و هم‌تیمی هایش را از ادامه مسیر بازنداشته است، متحیر می‌شوی. انتظار نداری از شاهین طبری، مدیر شرکت موفق چارگون بشنوی که برای رسیدن به قهرمانی در مسابقات پینت بال چه مشکلاتی را از سر گذرانده است و همچنان موفق چه در زمینه شغلی و چه در زمینه ورزش به پیش می‌رود.

– تاخیر حدود یک ساعته این برنامه کمی دور از انتظار بود.

– مدت کوتاه سخنرانی افراد و البته تنوع زیادشان آن هم بدون فاصله زمانی قابل توجه، ناخودآگاه مرا به یاد وقتی انداخت که داخل یک مغازه عطرفروشی رفتم و به اصرار فروشنده عطرهای مختلفش را امتحان کردم و البته به کمک بوی قهوه می‌توانستم از بوی عطر قبلی به سراغ بعدی بروم. من از آن مغازه بیرون آمدم درحالیکه بوی عطرها درذهنم مانده بود اما موفق نشده بودم عطر موردنظرم را بخرم و این کار را به زمان دیگری موکول کردم.

– در وب‌سایت این کنفرانس از اهمیت شبکه سازی گفته شده بود و یکی از دلایل مهم شرکت در این برنامه را همین مورد دانسته بودند. اما بنظر نمی‌آمد با صرف زمان ۱۵ دقیقه آن هم در وقت پذیرایی بشود شبکه سازی انجام داد و برای رسیدن به این هدف نیاز به بستر مناسب‌تر و زمان بیشتر احساس می‌شود.

– بنظر می‌رسد دیگر کم کم زمان سخنرانی یک‌طرفه به سر آمده است و برای برگزاری چنین برنامه‌هایی باید به فکر تعامل شرکت‌کننده ها با سخنرانان بود.

 

امیدوارم که دست‌اندرکاران این برنامه همچنان برای برگزاری چنین رویدادهایی تلاش کنند و در این راه موفق‌تر از قبل ظاهر شوند.

 

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 8 پاسخ

درکم آرزوست

چند ماهی بیشتر از ورودم به همینا نگذشته، تازه دارم با بچه ها و محیط کار اخت می شوم. پشت میز کارم نشسته ام و نگاهم مدام مسیر میان کاغذهای روی میز و مانیتور را طی می کند. با همه شادی و صمیمیتی که فضا را پر کرده، راستش ته دلم کمی نگرانم؛ نگران کارهایی که مسئولیتشان را به عهده گرفته ام که نکند به موقع انجام نشوند یا چیزی از قلم بیفتد. در همین وضع و حال به سر می برم که تلفن زنگ می خورد. جواب می دهم؛ یکی از کاربران سایت پشت خط است. با عصبانیت تمام می گوید: “شما اصلا سفارشات من رو پیگیری نمی کنید.” بعد از اینکه اطلاعاتش را می پرسم متوجه می شوم همان کاربری است که از صبح که چشم هایم را باز کرده ام، تنها چیزی که در ذهنم جا خوش کرده نام اوست. انگار در طول شب، تمام آنچه در مغزم بوده پاک شده و تنها چیزی که همانطور سر جایش باقی مانده، نام این کاربر است. برای همین از لحظه ای که پایم را توی شرکت گذاشته ام در حال پیگیری سفارشات مربوط به او بوده ام. برایش توضیح می دهم، آرام می شود و خداحافظی می کند.

وقتی تلفن را قطع می کنم، خاطره یک روز داغ تابستانی در ذهنم زنده می شود. برای انجام کاری به یکی از ادارات پلیس+۱۰ رفته بودم، وقتی وارد شدم و سوالم را مطرح کردم، شخصی که مسئول انجام این کار بود، نگاهی به من و پرونده ام انداخت، بعد آن را برداشت و به اتاق دیگری رفت. نیم ساعتی منتظر ماندم، کلافه شده بودم، مدام راه می رفتم و نمی توانستم سر جایم بنشینم تا اینکه بالاخره از اتاق بیرون آمد و شروع کرد به توضیح دادن کارهایی که باید انجام دهم. آن قدر عصبانی بودم که نصف حرف هایش را اصلا نمی شنیدم، فقط دلم می خواست قندان روی میزش را بردارم و بکوبم توی سرش، اما از آنجایی که اصلا آدمِ این حرف ها نیستم، ماندم تا حرف هایش تمام شود، بعد پرونده ام را گرفتم و بیرون زدم.

حالا که از دور و با تجربه اندک چند ماه کاری به این ماجرا نگاه می کنم، با خودم فکر می کنم شاید آن روز مسئول مربوطه، برای پیگیری کارهای من واقعا به آن زمان احتیاج داشت، اصلا شاید تازه کار بود و باید می رفت از شخص دیگری کمک می گرفت و خیلی شاید های دیگر که من نمی دانم. البته هیچ یک از این ها مجوزی برای کوتاهی در انجام وظایف نیست، اما اینجا مسئله چیز دیگریست. بحث بر سر “درک متقابل” است، چیزی که این روزها کم پیدا می شود و ما شدیدا به آن نیازمندیم. آنچه اهمیت دارد اینست که چه این طرف میز باشیم چه آن طرفش، درکی از احوالات طرف مقابل داشته باشیم.

صدای زنگ تلفن یادم می آورد کجا هستم. نفس عمیقی می کشم، کاغذی از روی میز برمی دارم و با خط درشت می نویسم:

” قبل از اینکه درباره راه رفتن کسی قضاوت کنی، کمی با کفش های او راه برو. “

و می چسبانمش روی قاب مانیتور که همیشه جلوی چشم هایم باشد.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 7 پاسخ

قله‌ای به نام همینا

خسته ای، گرمای آفتاب آزارت می دهد، پاهایت نای رفتن ندارند، دیگر آبی هم برایت باقی نمانده است.نگاهی به دوستانت می کنی و از آنها می‌خواهی اجازه دهند کمی استراحت کنی.دوستانت هم که دست‌کمی از تو ندارند خواسته‌ات را اجابت می‌کنند و زمان کمی را برای استراحت در نظر می‌گیرید. انگار دنیا را به تو دادند. خوشحال از فرصت بدست‌‌آمده نگاهت را به بالا می‌دوزی و با دیدن قله که هنوز با آن فاصله داری تمام خستگی‌هایت دوباره به سراغت می‌آیند.

در ذهنت تمام اتفاقات گذشته مرور می‌شوند. اطرافیانت همه به تو گفتند که تو نمی‌توانی و این کارِ تو نیست و تو برای اینکه خودت را ثابت کنی تصمیم گرفتی که این خطر را به جان بخری و حالا تو مانده‌ای و یک راه نیمه‌تمام و یک دنیا خستگی و یک قله‌ که تمام آرزویت رسیدن به آن بوده است…

سه سال گذشت و ما هنوز برای رسیدن به قله‌ همینا راه زیاد داریم. اتفاقات خوب و بد زیادی بر ما گذشت و ما همچنان در حال طی کردن این مسیر پرپیچ و خم هستیم. گاهی بین راه گم شدیم، گاهی قسمتی از مسیر را از بقیه جدا شدیم و خودمان رفتیم. گاهی همسفری خسته شد و تنهایمان گذاشت،گاهی زخمی شدیم، گاهی پس از رسیدن به یک پناهگاه شاد شدیم و امیدوار به ادامه‌ی مسیر،گاهی در طول با همسفرانمان گفتیم و خندیدیم و در تمام این لحظات رسیدن به هدف، انگیزه اصلی ما بود. خوشحالم که سه سال است مسیر زندگی‌ام را برای رسیدن به یک هدف مشخص تعیین کرده‌ام و نقشه را می‌دانم. خیلی زود قله را فتح می‌کنیم و آماده می‌شویم برای فتح قله‌های بالاتر…

 

پی نوشت: از تمام دوستانی که سه سالگی همینا را به ما تبریک گفتند سپاسگزاریم.

منتشرشده در دسته‌بندی نشده | 15 پاسخ